ترجمه فارسی شعر انشودة المطر بدر شاکر السیاب

ترجمه فارسی شعر انشودة المطر بدر شاکر السیاب

آخرین بروزرسانی در 23 اردیبهشت 1402

قصیده انشودة المطر یا سرود باران از شاعر عراقی بدر شاکر السیاب

شعر انشودة المطر (سرود باران) از اشعار زیبای شاعر عراقی بدر شاکر السیاب است که به اسم قصیده عیناک غابتا نخيل نیز معروف است. ترجمه فارسی شعر انشودة المطر بدر شاکر السیاب را در ادامه خواهیم خواند.

بدر شاکر السیاب کیست؟

بدر شاکر السیاب (به انگلیسی: Badr Shakir al Sayyab) (زادهٔ ۲۴ دسامبر ۱۹۲۶، بصره – مرگ ۱۹۶۴ (میلادی)، کویت) شاعر مشهور عراقی و از پیشاهنگان شعر نو عرب است.

بدر شاکر السیاب در روز ۲۴ دسامبر ۱۹۲۶ در روستای جیکور در جنوب شرقی بصره در عراق چشم به دنیا گشود. او در بغداد به تحصیل پرداخت و دارای گرایش‌های مارکسیستی بود. معمولاً وی را همردیف با نازک الملائکه و عبدالوهاب البیاتی از بنیانگذاران شعر نو و آزاد عربی می‌دانند.

بدر شاکر السیاب نسبت به دو همتای دیگر خود، در شکستن قواعد سنتی شعر عربی پیشگام‌تر بود و در این زمینه با جسارت بیشتری عمل می‌کرد. اگر چه وی در سن ۳۸ سالگی و در جوانی درگذشت، اما در عمر کوتاه خود، تحول بسیاری را در ساختار و زبان شعر معاصر عرب ایجاد نمود.

زندگینامه بدر شاکر السیاب

سياب در اوايل سال ۱۹۲۶ در روستای جيکور در نزديکی شهر بصره در جنوب عراق تولد يافت. در شش سالگی مادرش را از دست داد، و داغ دوری از آغوش مادر تا دم مرگ زندگی و شعر او را دنبال کرد. عشق به دهکده زادگاهش مضمونی است که در بسياری از شعرهای او بازتاب يافته است.

سياب در نوجوانی برای تحصيل به بغداد رفت و در دانشکده تربيت معلم در رشته زبان انگليسی درس خواند. در اين زمان شعرسرايی در قالبهای سنتی را شروع کرده بود. از سال ۱۹۴۷ اولين شعرهای آزادش را منتشر کرد. تسلط بر زبان انگليسی دروازه شعر جهانی را به روی او باز کرد. اشعاری از لويی آراگون، ناظم حکمت، فدريکو گارسيا لورکا و پابلو نرودا را به عربی ترجمه کرد و از تی اس اليوت، اديت سيتول و ازرا پاند تأثير گرفت.

سياب در جوانی به تأثير از مبارزات سياسی جامعه، که جانمايه آن اعتراض به دستگاه استبداد و استعمار بود، مانند بيشتر روشنفکران و هنرمندان همروزگارش به انديشه های چپ گرايش يافت و از سوی حکومت تحت پيگرد قرار گرفت. چند بار به زندان افتاد و سرانجام در سال ۱۹۵۲ در زمان نخست وزيری دکتر محمد مصدق به ايران گريخت و پس از يک اقامت هفتاد روزه در ايران، به کويت و سپس لبنان رفت.

سياب پس از انقلاب ۱۴ ژوئيه ۱۹۵۸ که فصل تازه ای در تاريخ عراق گشود، به ميهن خود برگشت و در متن مبارزات مردم قرار گرفت که نيروهای چپگرا نيروی اصلی آن به شمار می رفتند.

او در سال ۱۹۶۰ مهمترين شعر خود “سرود باران” را انتشار داد که معروف ترين شعر اوست و امروزه يکی از بهترين نمونه های شعر معاصر عرب به شمار می رود.

درباره اين شعر مقالات و تفسيرهای فراوان نوشته شده است. بيشتر منتقدان جانمايه اين شعر را “رستاخيز” دانسته اند، با تمام ابعاد و معانی حقيقی و مجازی آن. عشق به سرزمين مادری و مردم زحمتکش و ستمديده آن، که به خاطر جهل و استبداد از ثروت ها و مواهب بيکران ميهن خود جز زجر و محنت سهمی ندارند، از درونمايه های هميشگی شعر سياب است.

سياب، هنرمندی حساس و سخت ناشکيبا بود. او که از آشوب های سياسی دوران تازه بس ناخشنود، و از نقش نا روشن و غيرفعال نيروهای سياسی چپ در مقابله با بيگانگان، به شدت دلسرد شده بود، به هواداری از نيروهای ناسيوناليست افراطی پرداخت.

سياب از جوانی به بيماری استخوانی درمان ناپذيری گرفتار بود. در سال های پيش از مرگ (که به سال ۱۹۶۴ در کويت روی داد) ديگر به کلی فلج شده بود. گفته می شود که تنهايی و بيماری برای نخستين بار به شعر او بارقه ای از تأمل درونی و جذبه روحانی بخشيده است. امروزه شاعران نوگرای عرب مانند محمود درويش و آدونيس، آثار بدر شاکر السياب را والاترين دستاورد شعر معاصر عرب می دانند.

آثار بدر شاکر السیاب

  • Wilting Flowers (أزهار ذابلة، ۱۹۴۷)
  • Hurricanes (أعاصیر، ۱۹۴۸)
  • Flowers and myths (أزهار وأساطیر)
  • Dawn of peace (فجر السلام، ۱۹۵۱)
  • The Grave Digger (Long Poem) (حفار القبور، ۱۹۵۲)
  • The Blind Prostitute (المومس العمیاء، ۱۹۵۴)
  • Weapons and Children (الأسلحة والأطفال، ۱۹۵۵)
  • Rain song (انشودة المطر، ۱۹۶۰)
  • Drowning Temple (۱۹۶۲، المعبد الغریق)
  • Alaguenan? Home (۱۹۶۳)
  • (۱۹۶۴، شناشیل ابنة الجلبی)

متن و ترجمه فارسی شعر انشودة المطر بدر شاکر السیاب

متن عربی و ترجمه فارسی شعر انشودة المطر (سرود باران)

عيناكِ غابتا نخيلٍ ساعةَ السحَرْ،

أو شُرفتان راحَ ينأى عنهما القمرْ.

عيناكِ حين تَبسمانِ تورقُ الكروم.

وترقص الأضواء… كالأقمار في نهَرْ

يرجّه المجذاف وهناً ساعة السَّحَرْ

كأنما تنبض في غوريهما، النّجومْ…


وتغرقان في ضبابٍ من أسىً شفيفْ

كالبحر سرَّح اليدين فوقه المساءٍْ،

دفء الشتاء فيه وارتعاشة الخريفْ،

والموت، والميلاد، والظلام، والضياءْ؛

فتستفيق ملء روحي، رعشة البكاءْ

ونشوةٌ وحشيّةٌ تعانق السماءْ

كنشوة الطفل إذا خاف من القمرْ!

كأن أقواس السحاب تشرب الغيومْ

وقطرة فقطرةً تذوب في المطرْ…

وكركر الأطفالُ في عرائش المكرومْ،

ودغدغت صمت العصافير على الشجرْ

أنشودةُ المطرْ…

مطرْ…

مطرْ…

مطرْ…

تثاءب المساء، والغيومُ ما تزالْ

تسحُّ ما تسحّ من دموعها الثِقالْ.

كأنّ طفلاً بات يهذي قبل أن ينامْ:

بأنّ أمّه ـ التي أفاق منذ عامْ

فلم يجدها، ثمّ حين لجّ في السؤالْ

قالوا له: (بعد غدٍ تعودْ .. )

لابدّ أن تعودْ

وإنْ تهامس الرفاق أنها هناكْ

في جانب التلّ تنام نومة اللّحودْ

تسفّ من ترابها وتشرب المطرْ؛

كأن صياداً حزيناً يجمع الشِّباكْ

ويلعن المياه والقَدَرْ

وينثر الغناء حيث يأفل القمرْ.


أتعلمين أيَّ حُزنٍ يبعث المطرْ؟

وكيف تنشج المزاريب إذا انهمرْ؟

وكيف يشعر الوحيد فيه بالضياعْ؟

بلا انتهاء ـ كالدَّم المراق، كالجياعْ،

كالحب، كالأطفال، كالموتى ـ هو المطرْ!

ومقلتاكِ بي تطيفان مع المطرْ

وعبر أمواج الخليج تمسح البروقْ

سواحلَ العراق بالنجوم والمحارْ،

كأنها تهمّ بالشروقْ

فيسحب الليل عليها من دمٍ دثارْ.

أصيح بالخليج: (يا خليجْ

يا واهب اللؤلؤ، والمحار، والرّدى!)

فيرجعٍُ الصّدى

كأنه النشيجْ:

(يا خليج

يا واهب المحار والردى .. )


أكاد أسمع العراق يذْخُر الرعودْ

ويخزن البروق في السّهول والجبالْ،

حتى إذا ما فضَّ عنها ختمها لرّجالْ

لم تترك الرياح من ثمودْ

في الوادِ من أثرْ

أكاد أسمع النخيل يشربُ المطرْ

وأسمع القرى تئنّ، والمهاجرينْ

يصارعون بالمجاذيف وبالقلوعْ،

عواصف الخليج، والرعود، منشدينْ:

(مطرْ…

مطرْ…

مطرْ…

وفي العراق جوعْ

وينثر الغلالَ فيه موسم الحصادْ

لتشبع الغربان والجَرادْ

وتطحن الشّوان والحجرْ

رحىً تدور في الحقول… حولها بشرْ

مطرْ…

مطرْ…

مطرْ…

وكم ذرفنا ليلة الرحيل، من دموعْ

ثمّ اعتللنا ـ خوفَ أن نُلامَ ـ بالمطرْ…

مطرْ…

مطرْ…

ومنذ أنْ كنّا صغاراً، كانت السماءْ

تغيمُ في الشتاءْ

ويهطل المطرْ،

وكلَّ عام ـ حين يعشب الثرى ـ نجوعْ

ما مرَّ عامٌ والعِراق ليس فيه جوعْ.

مطرْ…

مطرْ…

مطرْ…

في كل قطرةٍ من المطرْ

حمراءُ أو صفراء من أجنَّة الزَّهَرْ.

وكلّ دمعةٍ من الجياع والعراةْ

وكلّ قطرةٍ تُراق من دم العبيدْ

فهي ابتسامٌ في انتظارِ مبسم جديدْ

أو حُلمةٌ تورَّدتْ على فمِ الوليدْ

في عالم الغد الفتيّ، واهب الحياةْ!

مطرْ…

مطرْ…

مطرْ…

سيُعشبُ العراق بالمطرْ… )


أصيح بالخليج: (يا خليج ..

يا واهب اللؤلؤ، والمحار، والردى!)

فيرجع الصدى

كأنّه النشيج:

(يا خليج

يا واهب المحار والردى.)

وينثر الخليج من هِباته الكثارْ،

على الرمال: رغوه الأُجاجَ، والمحارْ

وما تبقّى من عظام بائسٍ غريقْ

من المهاجرين ظلّ يشرب الردى

من لجَّة الخليج والقرارْ،

وفي العراق ألف أفعى تشرب الرَّحيقْ

من زهرة يربُّها الفرات بالنَّدى.

وأسمع الصدى

يرنّ في الخليجْ

(مطرْ…

مطرْ…

مطرْ…

في كلّ قطرةٍ من المطرْ

حمراء أو صفراء من أجنَّةِ الزَّهَرْ.

وكلّ دمعة من الجياع والعراة

وكلّ قطرةٍ تراق من دم العبيدْ

فهي ابتسامٌ في انتظار مبسمٍ جديدْ

أو حُلمةٌ تورَّدت على فمِ الوليدْ

في عالم الغد الفتيّ، واهب الحياة.)

ويهطل المطرْ…

ترجمه فارسی شعر انشودة المطر از بدر شاکر السیاب

قصیده سرود باران

چشمانت دو نخلستان است در سپيده دمان
يا دو مهتابی که ماه از آن بر می دمد
وقتی چشمانت برق می زند، از تاک برگ می رويد
و نورها می رقصند… مثل نقش ماه در آب
وقتی از تکان پارو به لرزه می افتد
گويی نبض ستارگان است که در ژرفای آن می تپد.

و در مهی از اندوه شفاف فرو می روند
همچو دريايی که شب روی آن دست می کشد
گرمای زمستان و لرزش پائيز را با خود دارد
و مرگ، و تولد، و تاريکی، و روشنايی؛
پس رعشه ی گريه اعماق جانم را می لرزاند
و شوری غريب آسمان را در بر می گيرد
مثل بچه ای که از ماه به وحشت افتد.
رنگين کمان ابرها را می نوشد
و قطره قطره ذوب می شود در باران….
مثل قهقهه پسربچه ها لای چوب بست تاکها
و همهمه سکوت گنجشک ها بر درختان.
سرود باران
باران…
باران…
باران…

شب خميازه می کشد اما
ابرها همچنان اشکهای سنگينشان را فرو می بارند
مثل بچه ای که قبل از خواب بهانه مادرش را می گيرد

يک سالی هست که جای مادرش خالی است –
و چون از سماجت او به ستوه می آيند
به او می گويند: “او پس فردا می آيد…”
بايد حتما بيايد…
اما بچه های ديگر توی گوشش می گويند
مادرت آنجا در دامان تپه خفته است
خوراکش خاک است و آبش باران
مثل ماهيگير مأيوسی که تورش را بر می چيند
بر آب و بر بخت خفته خويش نفرين می فرستد
و با فرو رفتن ماه ترانه می خواند
باران…
باران…

هيچ می دانی که اين باران چه اندوهی بر می انگيزد؟
و چه ناله ای از ناودانها بلند می کند؟
و مرد تنها را چه حسی از گمشدگی فرا می گيرد؟
بی انتها… مثل خون جاری، مثل گرسنگی
مثل عشق، مثل بچه ها، مرده ها… چنين است باران
و چشمانت همراه من است در باران
و برق هايی که بر فراز خليج می درخشند
سواحل عراق را با ستاره ها و صدف جلا می دهند
گويی شفق در تب و تاب رهايی است
اما شب روی آن پرده ای می کشد از خون.
و من به سوی خليج فرياد می زنم:
“ای خليج
ای بخشنده مرواريد و صدف و مرگ!”
و صدا برمی گردد
چون ناله ای سنگين:
“ای خليج،
ای بخشنده صدف و مرگ!”

گاه چنين می پندارم که عراق
تندر ذخيره می کند
و برق ها را در دشتها و کوه هايش انبار می کند
تا وقتی مردان قد افراشتند
بادها ديگر هيچ نشانی از قبيله ثمود باقی نگذارند.
انگار می شنوم که نخلها باران را می نوشند
و می شنوم که روستاها صيحه می کشند
و مهاجران با بادبانها و پاروها
به جنگ توفان و تندر خليج می روند
سرودخوان:
باران…
باران…
باران…

و در عراق همه جا گرسنگی است
در فصل درو کومه های خرمن پراکنده می شود
تا فربه شوند کلاغ ها و ملخ ها
تنها توده ای سنگ و کاه به آسيا می رود
در کشتزارها آسياب ها می چرخند… و انسانها بر گردشان
باران…
باران…
باران…

چه اشکها ريختيم در شب عزيمت
و از ترس غرورمان، بارانش خوانديم….
باران…
باران…
از وقتی کوچک بوديم
هميشه خدا آسمان را
در زمستان ابر می پوشاند
و باران می باريد
و هر سال زمين سبز می شد، اما ما گرسنگی می کشيديم
و سالی نگذشت در عراق که ما گرسنه نباشيم
باران…
باران…
باران…
در هر قطره باران
غنچه ايست قرمز و زرد از شکوفه گلها
و هر قطره اشک گرسنگان و برهنگان
و هر قطره برجوشيده از خون بردگان
لبخنديست در اشتياق آينده
پستانی ست که در دهان طفلی گل می اندازد
در دنيای جوان فردايی که زندگی ست!
باران…
باران…
باران…
روزی عراق از باران سرسبز می شود.

من به سوی خليج نعره می زنم:
“ای خليج
ای بخشنده مرواريد و صدف و مرگ!”
و صدا بر ميگردد
چون ناله ای سنگين:
“ای خليج،
ای بخشنده صدف و مرگ!”

و خليج از برکات بيشمارش
به شنها تنها کف شور می دهد و پوسته پوک صدف
و خرده استخوان درماندگان مغروق
آن مهاجرانی که مرگ نوشيدند
در لجه اعماق خليج
و در عراق هزار افعی هست که می نوشند
افشره ی گلهايی که فرات از شبنم به بار آورده.
و می شنوم آوايی را
که در خليج طنين می اندازد:
باران…
باران…
باران…

و در هرقطره باران
غنچه ايست قرمز و زرد از شکوفه گلها
و هر قطره اشک گرسنگان و برهنگان
و هر قطره برجوشيده از خون بردگان
لبخنديست در اشتياق آينده
پستانی ست که در دهان طفلی گل می کند
در دنيای جوان فردايی که زندگی ست!

و باران جاری می شود!

ترجمه: علی امینی نجفی

امتیاز شما به این مقاله
دیدگاه‌ها ۰
ارسال دیدگاه جدید